جوک-سوالات درسی-عکس های بازیگران-آپدیتnod32-تاریخی-تربيتي-مدارس-آزادي و...-زيبايي- ماهيان زينتي
گام ۲ – در ارزیابی های خود صادق و بی ریا باشید.
گام ۳ – دیگران را دوست بدارید و به آنها علاقه مند شوید.
گام ۴ – خواسته های دیگران را درک کنید .
گام ۵ – همیشه لبخند را زینت چهره خود کنید.
گام ۶ – به خاطر داشته باشید نام هر شخصی زیباترین نت موسیقی اوست ؛ پس دیگران را به نام صدا بزنید و با او احساس نزدیکی کنید .
گام ۷ – شنونده خوبی باشید و دیگران را تشویق کنید که درباره خودشان و علاقه مندیهایشان حرف بزنند .
گام ۹ – این باور را به دیگران القا کنید که قدرت زیادی دارند و برای خود کسی هستند، و در انجام این کار نهایت صداقت را داشته باشید .
گام ۱۰ – همیشه برای این که بهترین نتیجه را از بحث و مجادله بگیرید، سعی کنید از شرکت در آن بپرهیزید .
گام ۱۱ – به عقاید دیگران احترام بگذارید و هرگز از عبارت تو اشتباه می کنی استفاده نکنید .
گام ۱۲ – اگر خطایی از شما سرزد، با قاطعیت به آن اعتراف کنید و اعتماد به نفس داشته باشید و بدانید که انسان جایز الخطاست .
گام ۱۳ – سعی کنید از راه های مناسبی برای کسب آرامش استفاده کنید تا دیگران برای شریک شدن در آرامشتان به سوی شما بیایند .
گام ۱۴ – اجازه بدهید همیشه دیگران بیش از شما صحبت کنند .
گام ۱۵ – باورها و علایق سایرین را همانگونه که هستند بپذیرید چرا که هرکس از دید خود بهترین است .
گام ۱۶ – همواره به سوی انگیزه های بهتر و قوی تر بروید، تا بهترین باشید .
۱-اسم هر جک و جونوری رو روی شما
نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک
و موارد دیگر که اینجا جاش نیست
۲-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید
۳-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه
۴-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید
۵-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است
در اینجا ما میخواهیم با رموز موفقیت زوجهای خوش بخت و عاشق شما را بیشتر آشنا کنیم تا برای شما هم در زندگی مشترکتان راهگشا باشد.
کتاب اندرزهای زندگی نوشته جکسن براون
مترجم :: شبنم خوشبخت
او این کتاب را به عنوان هدیه ای به پسرش شروع به نگارش کرد و تمام تجربیاتش را در یک مجموعه دو جلدی تهیه کرد. براون می گوید چیزی که من فکر می کردم فقط کار چند ساعت است. چندین روز به طول انجامید . هنگامیکه آنرا به پسرم دادم لحظه فوق العاده ای بود . تمام آن چیزهایی را که در باره یک زندگی شاد و پر برکت می دانم به روی کاغذ آوردم .و حالا آنرا تقدیم به پسرم می کنم . پسری که در خیلی از مواقع آموزگار من بوده است.
-روز تولد دیگران را به خاطر بسپار.
- حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.اسم شما چه رنگي است؟
شايد بارها به ذهنتان رسيده باشد كه اسم شما چه رنگي است؟ و اصلا آيا اسم هم رنگي دارد؟
اي دانستن اينكه اسم تان چه رنگي است روي ادامه مطلب كليك كنيد.
خوش به حال آدم و فرشتش
این
قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .
خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو
سینش .
آدم
دوباره آدم شد .
ولی
امان از دست این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز نه دلی موند و نه آدمی .
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی
میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی
مگه این آدم , آدم می شد .
این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد .
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
نه دیگه … خدا
گفت … این
دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.
خدا این بار که دل رو گذاشت
سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه
.
آدم که به خودش اومد دید ای دل
غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه آهی کشید همچین که از
آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد
هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که
می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری
بود که آسمون پر از ستاره شد .
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم
خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های
محکمی گذاشته … دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشك می زد و تالاپ تولوپ می
کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو
کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .
خدا ازون بالا همه چی رو نیگا
می کرد .
دلش واسه آدم سوخت
.
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون
و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و
درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .
با
چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل
اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم .
آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی
نفهمید
هی
چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که
نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه … خیلی بیشتر .
پاشد و
فرشته رو
نگاه کرد .
دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس
دلشو
دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در
نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینشو چسبوند به سینه آدم .
خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد
با یه لبخند رو لبش .
آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .
آدم با چشاش می خندید .
فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست .
آدم
یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد .
خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش .
خوش به حال آدم و فرشتش
از طرف دوست خوبم پاشا